برای هیچکس

عرفانی،فلسفی،کلامی،ادبی،سیاسی

برای هیچکس

عرفانی،فلسفی،کلامی،ادبی،سیاسی

مشخصات بلاگ

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند/فرزند و عیال و خانمان را چه کند/دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی/دیوانه تو هر دو جهان را چه کند/

پیام های کوتاه
  • ۲۵ آبان ۹۶ , ۲۱:۱۵
    خلقت
آخرین مطالب

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

کیستی تو ؟مست مستی ...بی قرار
همچنان بی منزل و ...گمگشته یار
کیستی تو؟یک فغان اندر سرشت
لوح ناخوان و گلی بی سرنوشت
کیستی تو؟مرز بی خود گشتگی
پر شراب و... پر ز رمز تشنگی
کیستی تو؟آرزوی هر جهان
بی فنا و بی نصیب از این و آن
کیستی تو...هاتفی در فکر ما
در سرشت و در ضمیر بکر ما
کیستی تو؟بی شراب و مست مست
فارغ از هر دوجهان و هر چه هست
کیستی تو؟دیگری یا خود منم؟
بی من ار من باشد این من..آن منم!!
کیستی تو؟جوشش بزم کرم
بزم رحمانی است این ،گر بیش و کم
کیستی تو؟شمس والحق و الضحی
ای که عالم در برت لیل السجی
کیستی تو؟اصل ربانی شدن
قطره های ناب طوفانی شدن
کیستی تو؟نانوشته در ضمیر
در مکان و در زمان و در مسیر
کیستی تو؟هم نهان و هم عیان
ای همه بر گرد تو افلاکیان
کیستی تو؟صفت و ذاتی بهم
فارغ از هر دوجهان هم و غم
کیستی تو؟من که سرگردان شدم
در پی ات گمگشته ی رندان شدم
کیستی تو؟بحر فیض پر شرر
نی چو من یک قطره در بحر ضرر
کیستی تو؟عاقبت مانده شدیم
اینچنین از درگهت رانده شدیم
1396.9.29.تهران

  • مراد رهایی
دلم در قاب عکس زندگی ...
در قصه های مهد کودک های دور ...
در گمشدن های بیشمار و زیاد ...کهنه خواهد شد...اما
نمی میرد
  • مراد رهایی
در هیجده سالگی نگران آن هستیم که در مورد ما چه می گویند!!
در چهل سالگی به حرفهایی که در مورد ما می زنند اهمیت نمی دهیم!!
و در شصت سالگی متوجه می شویم که کسی به ما فکر نمی کرده است..!!
بنابراین هیچگاه به خاطر حرفهای مردم و قضاوت هایی که در مورد مامی شود زندگی نکنیم.
Aann Lander
دو چیز هیچگاه ما را تنها نمی گذارند:
یکی زندگی و دیگری زمان
زندگی همواره از ما دفاع خواهد کرد و زمان نیز همواره ما راتبرئه خواهد کرد...
دکتر علی مزینانی
  • مراد رهایی
خیال می کنم  رهایی من ...در گرو سرودن ترانه ی سیاهی زلف تو بود ...که یک بغل اندوه و یک سبد خاطره را بهم گره می زد.
خیال می کنم رهایی من...در گرو سرخی آن آسمانی بود ...که... در گلویم به ودیعه گذاشته بودی...
اما نه...نشد...من از آنهمه دویدن ها ...از آنهمه پر کشیدن ها...از آنهمه نرسیدنهای بی شمار ...از آن آجرهای طلایی ...و از آنهمه نور ...احساسی اندک دارم.
مگر قرار نبود ساعت صفر در آن ثانیه ی آخر بی کسی ...با هم همراه شویم ...مگر قرار نبود زیبا شویم...پس چرا در من هنوز خاک می روید...و من؟
پس چرا ساعت های دلخوری من ...با ساعت های دلخوشی تو ...نمی خواند؟
برای من «رضا» از آن گونه که بی تو باشم بی معنی است...من تمامی الفاظ را به خاک آجرهای طلایی خانه ی تو ...آغشته ام.

  • مراد رهایی
هر چند ز کار خود خبر دار نیم
بیهوده تماشاگر گلزار نیم
بر حاشیه کتاب چون نقطه شک
بیکار نیم اگر چه در کار نیم
ابوسعید ابوالخیر
  • مراد رهایی
یکی از ایرادات مدرنیته در بحث آزادی های فردی و تکثرگرایی ...جدایی و شکاف در خانواده هاست...این موضوعی است که در جریان مدرنیته بر همه کشورهای جهان تاثیر گذار بوده و هست...اگر چه بعضی از کشورها هنوز به مسائل ایلی و قبیله ای خود و ریش سفیدی باور دارند و بنیان خانواده در آنها به شکلی که در کشورهای مدرن و در حال توسعه از هم پاشیده ،در آنها نپاشیده است...با این حال خیلی زود با وجود پیشرفت مدرنیته و تجدد در این نوع کشورها نیز بنیان خانواده از هم پاشیده خواهد شد.
یکی از اصلی ترین مباحث در خانواده پرورش روحی و فکری و مساله اخلاق و تربیت فرزندان است که متاسفانه با چالش و فروپاشی شدیدی مواجه گردیده است وکشور ما ایران نیز از این قاعده مثتثنی نیست و نخواهد بود.حس استقلال طلبی،آزادی بی قید و شرط خانواده ها ...استقلال عروس و داماد و جدایی از خانواده ها در همان اوایل و اوان زندگی ...و سایر شرایط دوران تجدد سبب شده است که نسل امروز قادر به تربیت فرزندان خود و نسل آینده نمی باشند...در گذشته نه چندان دور بعلت اینکه خانواده ها همگی به صورت اشتراکی زندگی می کردند محیط خانواده بهترین مامن برای تربیت نسل فردای خود بود ...مسائل و آموزه های اخلاقی سینه به سینه و بصورت کلاسهای حضوری از پدر  بزرگها و مادر بزرگها و عموها و دایی ها و خاله ها ...به نسل بعدی منتقل می شد.
اما در این دوران(تجدد)فرزندی از مادر (و پدری)متولد می شود که هیچ مربی و استادی برای تربیت فرزند وجود ندارد ...چرا که پدر و مادرش به تازگی و با تولد او پدر و مادر شده اند و تجربه ای از پدر و مادر بودن ندارند...به خاطر جدا زندگی کردن و تنها بودنشان...و لذا...پدران و مادران این نسل با دستان تهی از تجربه مواجه اند...و این فاجعه ای انسانی است که در حال رخ دادن است.برای مصادیق و مثالها در واقعیت می توانید به نسلهای امروز دقت نظر و توجه داشته باشید...به خواسته هایشان...به توانایی هایشان...به اعتماد به نفسشان و غیره
برای جبران این مافات پدران و مادران رو به کتابهای تربیت فرزند آورده اند...کتابهایی که هر کدام برای فرهنگ و کشوری خاص استفاده می شود...و به ندرت می توان مرز مشترکی در بین آنها یافت.کتابهایی که خواندن آنها هیچ کمکی به تربیت و رشد فرزند نداشته و نمی کند...و هر کدام دیگری را نقض می کند.
  • مراد رهایی
یکی از روزهای سرد پاییزی بود...که باران در حال باریدن بود...اما جو کلاس با شعله های آن بخاری نفتی و تب و تاب صحبتهای معلم تاریخ گرم شده بود...آقای دهباشی معلم تاریخ بود..انسانی سرشار از عشق و محبت...طبق روال معمول مظفر که در روزهای بارانی دیر تر به کلاس می رسید...با لباس های خیس و گل آلود وارد کلاس شد.سرها به طرف در برگشت.آقای دهباشی به محض دیدن مظفر ...درس را تعطیل کرد.مظفر را نزدیک بخاری برد و پلیور مظفر را که از آب باران سنگین شده بود روی بخاری انداخت.از مظفر خواهش کرد تا شلوار و لباس های دیگرش را خشک کند...آقای دهباشی از تلاش مظفر برای عبور از رودخانه و حاضر شدن در کلاس تشکر کرد...و به او روحیه مضاعفی بخشید.بچه هایی که علاقمند به دنباله درس بودند از آقای دهباشی خواستند تا بقیه درس را ادامه دهد...اما معلم با چشمهای مهربانش همه را به سکوت دعوت می کرد.
او با محبتهایش درس می داد و کسی نمی فهمید...
  • مراد رهایی
ساعت 10 و نیم صبح بود...با صدای باز شدن در کلاس همه سرها به طرف در برگشت.
سکوت تمام کلاس را فرا گرفت.مظفر بود که با یک شلوار خیس شده و پیراهن خیس و گل آلود وارد کلاس شد...وقتی سیل می آمد و آب رودخانه بالا می آمد مظفر مجبور می شد بی گدار(گدار پله های سنگی داخل آب را گویند)به آب بزند و سر تا پا خیس می شد.آقای مرادی معلم کلاس اول راهنمایی ما بود.فارسی و علوم و انشاءو دینی و پرورشی و اجتماعی ...و همه چیز درس می داد!!
به محض اینکه آقای مرادی مظفر را با آن وضع دید ...بادی به غبغب انداخت و سینه اش را صاف کرد و با یک صدای حق به جانب شروع کرد به توپ و تشر:
-این چه وضع کلاس اومدنه؟الان چرا داری میایی؟
-کل کلاس رو کثیف کردی ...چند بار بهت بگم اگه دیر رسیدی دیگه کلاس نیا
مظفر فقط  گوش می کرد...مظفری که سالها پیش پدرش را از دست داده بود...فرزند یک کارگر ...فرزند یک برزگر ساده...بغض گلویم را فشار میداد ...چون مظفر را می شناختم...هر وقت با پدرم به ماهیگیری می رفتیم مظفر را آن طرف رودخانه می دیدم...آقای مرادی بعد از کلی دعوا به مظفر گفت:
-برو بشین پسره ی حمال...
سپس شروع به درس دادن کرد و آن روز هیچکس درس را نفهمید.
  • مراد رهایی

 باران که می بارد خیال می کنم سقف خانه ی تو نیز خراب شده است ...همچون سقف دل و جان من ...که بیابان است و بلور.

حالا می فهمم که چرا سراغی از من نمی گیری...باور کن نبودنت دیگر برای من عادت شده است ...نه اینکه من اینگونه فکر می کنم ...نه...تو از آن صنوبر سر کوچه هم که سوال کنی همین را می گوید...من به نسیمی ...به جرعه ای از تو رضایت دارم...نه اینکه از سر بی خیالی هوای روی تو کرده ام ...نه ...پنجره های بی شماری را می شناسم همگی از بلور و آیینه که محتاج یک سنگ... از کودک تو اند.

  • مراد رهایی
یک قطره از او که در جان من است
هم جان و دل و دلبر جانان من است
بر هیچ دلی مباد زین هجر ...چسان
بی رنگ رخت زمانه زندان من است


  • مراد رهایی